|
.:.:. خاطرات من و عشقم .:.:. | ||
|
سلام.. من خیلی خیلی غم انگیزم الان! بعدا نوشت: دیروز (سه شنبه 1391/02/26) مهندس از بعدازظهر هرچی بهم زنگید من ج ندادم، تا اینکه یکی از دوستام زنگید گفت آتنا ج مهندسو بده، نگرانت میشه.. منم بالاخره ساعت 7:45 بعدازظهر ج دادم و مهندس هی منت و معذرت و ناز کشی و اینا، بعد گفت آماده شو شب بریم بیرون.. منم گفت حالشو ندارم واینا.. دیگه قرار شد من فکرامو بکنم بعدش مهندس دوباره بزنگه که من ج بدم.. منم فکرامو کردم وقتی زنگید گفتم میام.. آماده شدم و مهندسم 8:30 اومد خونه.. برام یه دسته گل رز قرمز گرفته بود.. منم گلارو گرفتم، گذاشتم رو اپن.. گفت نمیذاری تو آب؟؟؟ گفتم نه.. بعد فوری 20:30 رو روشن کرد و چیزی که میخواستو دید.. بعد یه کم بغلم کرد و اینا ولی من هنوز به شدت ناراحت و عصبانی بودم.. دیگه راه افتادیم سمت دربند، ولی رفتیم درکه!! تو ماشین کلی سرش داد زدم و گفتم تو مث یه حیوون می مونی که فقط به ففکر شکمتی.. گفتم شعور نداری وقتی میخوای دیر بیای بزنگی، گفتم معلوم نیس سرت کجا گرم بوده! گفتم موقع کولر درست کردن بهم گفتی کر! حسابی جیغ و داد کردم و خودمو خالی کردم.. اونم آروم جواب سوالا و حرفامو میداد و هی میگفت میدونم من مقصر بودم و معذرت خواهی میکرد.. آخه مهندس دو روزه با قاتل علی محمدی (دانشمند هسته ای) کار داشته، گفت اعصابش خیلی خورد بوده.. گفت دلش واسه پسره خیلی سوخته و از این حرفا.. منم یه کم دلداریش دادم ولی خیلی نه! بعد مهندس پیاده شد دوباره برام گل خرید.. یه شاخه گل رز.. درکه خیلی شلوغ بود! اول قرار شد بریم اسپیو، بعد قرار شد بریم فراهان، بعد جای پارک جلوی زیتون گیرمون اومد، رفتیم زیتون! غذاشو نیم ساعت طول داد تا بیاره! هوا عالی بود.. خنک.. منم کت مهندسو تنم کرده بودم.. ساعت 12 و خورده ای ام رفتیم سمت خونه.. تو خونه مهندس هالو جارو زد و لباسا رو از تو لباسشویی انداخت رو خشک کن و منم لباس خوابمو پوشیدم و تاصبح با آرامش تو بغل هم خوابیدیم.. صبحم پاشد رفت سرکار و منم سا عت 12 رفتم سمت دانشگاه، استاد عملیات کشاورزیمون (دکتر عباسزاده) نیومده بود! برگشتیم خونه! امشبم میریم خونه ی مامان مهندس هم واسه دیدنشون که از مشهد اومدن هم واسه روز مادر.. قراره بهش پول بدیم.. مهندس عاشـــــــقتم.. ادامه مطلب [ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 15:41 ] [ .:.:. آتنا .:.:. ]
سیلام.. به دلیل درخواست دوستان نحوه ی آشناییمونو میخوام بنویسم.. راستی این عکس این گوشه منو مهندسیم.. نحوه ی آشنایی من و مهندس: ادامه مطلب [ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 17:41 ] [ .:.:. آتنا .:.:. ]
سلام.. نمیدونم چرا این چند روزه وبلاگ هر کدومتون میام بوی غم میده.. الان بهاره، فصل سرسبزی و از نو زنده شدنه.. به امید روزی که همه ی مردم دنیا جز خوشی هیچی تو دلشون نباشه.. پنجشنبه 1391/02/21 مهندس ساعت 4 تاکستان کنکور ارشد داشت.. منم که زن فداکااااااااااااااار، صبح 8:30 پاشدیم کارامونو کردیم و ساعت 11 از خونه زدیم بیرون سمت تاکستان.. چندجا وایسادیم و بنزین زدیم و این داستانا، 3 رسیدیم جلوی دانشگاه آزاد تاکستان.. راهش همش اتوبان بود، نه منظره ای نه هیچی! اصن خوب نبود.. عشقم منو رسوند دم مسجد دانشگاه، به زور گفت بگیر بخواب! منم اصن هیچ جا جز تخت خودم خوابم نمیبره! منم اونجا islash بازی کردم و angry birds و مهندس 5 زنگید و رفتیم سمت تهران.. تهران که رسیدیم رفت پارک ارم.. اونجا خیلی خوش گذشت.. چند تا وسیله بازی جدید اورده بودن که من ندیده بودم.. البته من خیلی مدت بود که پارک ارم نرفته بودم.. کاستر سوار شدیم و ترن لوپ دار و سقوط آزاد و رنجر و سورتمه.. همشون خیلی مهیج و باحال بود، فقط سورتمه دیگه زیادی مهیج بود!!!!!!! فکر کنم نیم ساعت داشت ما رو میچرخوند!!! داشتم بالا میوردم اصن!!!! بعد تصمیم گرفتیم بریم دریاچه ی پارک، قایق سواری، بعدشم بریم رستوران وسط دریاچه که شام بخوریم و قلیون بکشیم که دیدیم رستورانه تعطیله! رفتیم یه رستوران دیگه شام و قلیون و ساعت 12 ام راه افتادیم سمت خونه.. نزدیکای خونه هوس آبمیوه کردیم همه جا بسته بود.. یه جا وا بود، دوتا آب پرتقال طبیعی خوردیم و اومدیم خونه.. جمعه 1391/02/22 صبح ساعت 12 پاشدیم تصمیم گرفتیم آبگوشت درست کنیم! زنگ زدیم از مامان من و خاله ی مهندس دستورشو گرفتیم و مهندس شروع کرد به درست کردن غذا، منم رفتم آرایشگاه.. یه طرف مومو بافت آفریقایی زدم، ناخونامم فرنچ کردم، ساعت 3 اومدم سریع ناهارو خوردیم (آخه ساعت 4 بله برون دوستای مهندس، علی و مرضیه دعوت بودیم)، زود آماده شدیم و رفتیم بله برون.. مراسم که تموم شد مامان علی بهم گفت من 3تا دختر دارم، یکی دخترمه، یکی عروسمه، یکی ام تویی.. منم کلی ذوق مرگ شدم، بعد کلی اصرار کرد که بریم خونشون شام، ماام نرفتیم.. رفتیم خونه ی مامانم اینا شام.. آخه مادری پری و خالمم اونجا بودن.. ساعت 10:30 شبم اومدیم خونه دیدیم میوه فروشی سر کوچمون توت فرنگی رو زده کیلویی 2000 تومان! ماام یه عالمه خریدیم من بردم تو حموم شستم دیدم نصفش پلاسیده و خرابه! یک دهمشم نخوردیم! مهندسم قیلون چوقید و فیلم دلگو رو گذاشتیم دیدیم تا 1:45 شب.. شب عجیبی بود دیشب.. خیلی احساساتی شده بودیم جفتمون.. یه آرامش عجیبی داشتیم.. امروزم شنبه 1391/02/23 صبح مهندس موقع رفتن بوسم کرد، من بیدار شدم، بعد دوباره خوابیدم تا 12، مهندس زنگید خونه، روز زنو تبریک گفت، پشت سرش مامان مهندس زنگید روز زنو تبریک گفت (مامان شوهی مشهدن)، بعد مامانم زنگید تبریک گفت. بعد من دوباره خوابیدم تا 3:15 !!! نمیدونم چرا اینجوری شدم! مهندس تو تلفن گفت مغزت به دلایلی هی داره مورفین میسازه واسه همین خوابت میاد! بعد از ظهرم قراره مامان ساعت 6 بیاد دنبالم ببرتم خونه ی مامان بزرگم (پری) مهندسم از اونور بیاد اونجا واسه روز مادر.. بعد من هنوز واسه مامان و مامان بزرگم کادو نخریدم!!!!! الان میخوام برم هفت حوض کادو بخرم تازه! مهندس عاشــــــــــقتم.. نفسمی.. با تو خوشبخت ترین زن دنیام.. همه ی وجودمی.. میپرستمت بعد از خدا.. دقیقا همونی ای که میخواستم.. ادامه مطلب [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 16:17 ] [ .:.:. آتنا .:.:. ]
سلام.. خوبید؟؟ منم خیلی خوبم.. هرچند امروز از کلاسم تو farm دانشکده جا موندم! با دوستم ساعت 8 تو متروی صادقیه قرار داشتم که با قطار اکسپرس بریم و 8:45 دانشگاه باشیم.. استاد (محبتی) گفته بود 9 بیاین.. ساعت 10 دقیقه به 8 به دوستم اس دادم که من مسموم شدم و حالم بده و امروز نمیتونم بیام! اینجوری گفتم که اونم به استاد اینو بگه..بعد عشقم بیدار شد گفت عزیزم چقدر وقت داریم؟ (همیشه صبحا اینو میپرسه، یعنی چقدر وقت داریم بخوابیم) منم گفتم خواب موندم! عشقمم منو محکم گرفت تو بغلش تا میتونستیم تو بغل هم همدیگرو محکم فشار دادیم و 1000000000 تا بوس کردیم همو.. بعد دیگه ساعت 8 عشقم رفت یه دوش گرفت و منم چایی رو گذاشتم با کیکی که مامان بهمون داده بود.. بعد قرار شد مهندس منو ببره خونه ی مامانم که خونه تهنا نمونم.. منم زنگ زدم مامان گفت سرکاره! تازه به خاطر هفته ی معلم قراره ببرنشون رستوران مدیترانه ی اوشون فشم یدرتر میاد! باباام که سرکار بود! داداش کوچیکمم که مدرسه بود! خداروشکر داداش بزرگم خونه بود که تا من اومدم خونه ی مامان اینا اون با دوستش رفت بیرون! مثلا من میخواستم خونه تهنا نباشم! حالا اینجاام تهنام! دیروز دوشنبه 1391/02/18 تو آزمایشگاه خاکشناسی یکی از بچه ها (مائده) ناخواسته به مانتوم گل پاشید! بعد هم گروهی های منم هی مائده که حواسش نبود پشت مانتوش گل میپاشیدن! منم از خنده غش کرده بودم! تو تئوری خاکم که استادمون (خانوم دکتر اظهری که من عاشقشم انقدر که ماهه) گفت به عنوان آنتراک هرکس اسم 5تا رمان با نویسندشو بنویسه بده.. به سه نفر اول 0.5 نمره میدم! منم فوری به عشقم اس دادم اسم 5 تا رمانو بهم گفت.. استادمونم گفت حالا موضوع رماناتونو بگین تا نمرتونو بدم! منم به مهندس اس دادم موضوع 1984 جورج ارول چیه؟ بعد از نیم ساعت اس داد: سیاسی (!!!) بعد دوباره منو دوستام از خنده غش کردیم! شبم که رسیدم خونه رفتم حموم و خوجل کردم (یه تاپ دکلته ی مشکی پوشیدم با یه شلوار ورزشی توسی تنگ) یهو یکی زنگ پایینو زد من فکر کردم مهندسه، دم در بالا وایسادم دیدم مامانش و باباشن! بی خبر! منم رفتم لباسمو عوض کردم، یه تی شرت سرمه ای پوشیدم با یه شلوار جین سرمه ای.. موهامم جمع کردم.. مامانش گفت به خدا من اگه اون شب که برنز کرده بودی گفتم زشت شدی از رو خیرخواهی بود و تو مثل بچه ی خودم می مونی و مثل وحید دوست دارم و منظور بدی نداشتم.. میخواستم بهت گفته باشم که یه وقت غریبه ها بهت نگن.. (تو دلم داشتم به این فکر میکردم که من هروقت make up برنز میکنم همه تو دانشگاه میگن خیلی خوشگل و س.ک.س.ی شدی!) منم گفتم من از شما انتظار نداشتم بهم بگین زشت شدی، گفتم دلم بدجوری شکست.. شما باید میگفتید آتنا جان وقتی make up ات معمولیه خوشگلتری.. گفتم من توقع نداشتم که شما و مادر بزرگ اونطوری باهام حرف بزنید.. مامان مهندسم کلی معذرت خواهی کرد و گفت اتفاقا هم من هم مادربزرگ ناراحت شدیم که ناخواسته چیزی گفتیم که تو ناراحت شدی.. گفت الان که هیچ آرایشی نداری خیلی خوشگلتری به خدا (البته اینو همه بهم میگن) خلاصه این داستان حل شد.. بعد گفت اون شبم خونه ی مامانت اینا من با تو روبوسی کردم موقع خداحافظی، حتما تو یادت نیست! من گفتم نه! حتی داداش منم دیده بود که شما بدون خداحافظی رفتین.. مامان مهندسم گفت حتما یادم رفته یا حواسم نبوده وگرنه عمدی نبوده و تو منو مث مامانت بدون و ازم ناراحت نشو و اینا.. این موضوعم حل شد خداروشکر.. من حتی میخواستم بعد از این ماجراها دیگه به مامان مهندس نگم "مامان" ، بگم "حاج خانوم" ، مثل جاریام اما خود مامان مهندس بهم گفت الان دوتا عروسای من بهم میگن حاج خانوم، تو بهم میگی مامان، من خیلی دوس دارم و اینا.. منم دوباره تو دلم تصمیم گرفتم بهش بگم "مامان" بعد تو این بحثا بودیم که بهم گفت حتی من به وحیدم گفتم به آتنا بگو لاک نزنه، آخه واسه نماز و غسل و اینا مشکل سازه!!! منم دیگه هیچی نگفتم.. تو دلم گفتم خب من که بعد از 60 سال نمیتونم عقاید مادر شوهرمو عوض کنم واسه همین اصلا بحث نکردم.. براشون چایی ترش درست کردم و نبات اوردم و یه سری شیرینی جات کاشان که مامان برام سوغاتی اورده بود، هم پدر شوهرم هم مادر شوهرم خیلی از همه چی خوششون اومد.. بعدم مهندس ساعت 9:30 اومد و شام (لازانیا) خوردیم و میوه و دیگه دور و ور 10:30 مهمونامون رفتن.. مهندسم شانس اورد مهمون داشتیم وگرنه با کمربند سیاه و کبودش میکردم به خاطر اینکه دیر اومده بود! خلاصه خداروشکر همه ی سوءتفاهما حل شد.. ادامه مطلب [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 10:46 ] [ .:.:. آتنا .:.:. ]
سلام عشقم که یه ساعت پیش رفتی سرکار و منو تهنا گذاشتی..
سلام دوستام.. خوبین؟؟ امروز شنبه س و من کلاس ندارم.. عشقمم رفته سرکار و من تهنام.. دیروز جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ (چه زود وارد ماه دوم سال ۹۱ شدیم!!! گذر عمره ها........) مثل اینکه دور دوم انتخابات مجلسم بود (!) ما خونه ی مامانم دعوت بودیم واسه پاگشا.. مامانم ساعت ۹ صبح زنگید گفت من تره بار فرمانیه ام، میخوای بیام دنبالت که بیای خونمون که دیگه آژانس نگیری؟؟ آخه مهندس صبح ساعت ۶ رفته بود سرکار.. واسه همین انتخابات.. منم آماده شدم و مامان اومد دنبالم رفتیم خونشون.. تا ۵ به مامان یه کم کمک کردم و ۵ مامان منو به زور فرستاد تو اتام که بخوابم.. من یه شلوار جین دم پای سرمه ای پوشیده بودم و یه تونیک توسی مشکی و یه صندل مشکی، روسریمم توسی و اینا بود.. موهامم اتو کشیده بودم کج داده بودم بیرون.. بغلاشم ریخته بودم بیرون.. داداش بزرگمم به زور رو موهام نیترو خالی کرده بود.. عاشق خودم شده بودم کلا.. کلی با جاری محترمه خوش و بش فرمودیم تا اینکه طرفای ۹:۳۰ داییم و خانومش و مهندس و مامان باباش و داداش بزرگش و خانومش و پسرش و خاله ی مهندس و شوهرش و خواهر مهندس و شوهرش و دوتا دختراش اومدن.. مامان مهندس منو حتی اندازه ی یه درختم ندیدن و بدون خداحافظی رفتن!!! یهو داداش بزرگم دست منو گرفت برد تو اتاق خودش و محکم بغلم کرد.. مهمونا که رفتن بابا به من و مهندس کادوی پاگشامونو داد.. ماام لباس پوشیدیم و رفتیم.. تو راه برگشت مهندس از کار جمعش گفت که خیلی موفقیت آمیز بود و منم کلی تشویقش کردم.. بعد مهندس گفت چرا ریلکس نیستی؟؟ گفتم هیچی.. بعد دیگه انقدر گیر داد بهش گفتم عزیزم به مامانت تذکر بده همونقدری که من بهش احترام میذارم به من احترام بذاره.. مگه من تاحالا جز رسم ادبو به جا اوردم که این رفتار باهام میشه؟! کلی حرفیدیم و مهندس تایید کرد و گفت به مامانش تذکر میده تا رفتارشو اصلاح کنه و دلداریم داد.. امیدوارم این مشکل حل شه و زندگیمون شیرینتر از اینی بشه که هست.. شبم مهندس سفت بغلم کرد و انقدر خسته بود که فوری خوابش برد.. امشبم (شنبه) قراره شام ته چین درست کنم.. کلی ام خونه ریخت و پاشه که باید مرتب کنم.. مهندس دوست دارم.. [ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 12:54 ] [ .:.:. آتنا .:.:. ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||